صبح که خبرنگار از خواب برخاست همه چيز يادش بود...هنوز اثر دارو باقی مانده بود و به همين دليل هنوز کمی گيج بود...
همچنان دستهايش را بسته بودند...با خود انديشيد که با رفتار مناسب می‌تواند آنها را قائل به سالم بودن خود کند و از اينجا مرخص شود...
اندکی بعد٬دستهايش را باز کردند و به اتاق مصاحبه فرستادند و در آنجا پزشک بخش به طور مفصل از او مصاحبه به عمل آورد...
وقتی از اتاق خارج شد او را در بخش٬آزاد گذاشته بودند و او توانست با بيماران مختلف گفتگو کند...
----------------------------------------------------------------------------------------
- از اين تخت پاشو٬می‌خوام اينجا بخوابم...
- يعنی چی؟...اين تخت مال منه...
- يعنی نمی‌خوای به حرف من گوش بدی؟...مگه به من ايمان نداری؟
- نخير...می‌شه بفرماييد شما کی هستيد؟!!
- من؟...يعنی من رو نمی‌شناسی؟...من امام زمان هستم...چطور جرات می‌کنی رو حرف من حرف بزنی؟
- برو بابا دلت خوشه...می‌خوام بخوابم٬مزاحم نشو...
- می‌گم پاشو...می‌خوام اينجا بخوابم...
- نمی‌خوام٬اگه باز هم اصرار کنی پرستار رو صدا می‌کنم...
درگيری بالا گرفت و به زد و خورد انجاميد...نگهبانان از سروصدای آنها متوجه زدوخورد شدند٬وارد اتاق گرديدند و آنها را از هم جدا کردند٬به هر دو آمپول تزريق کرده و به تخت بستند و رفتند...
--------------------------------------------------------------------------------------
روزها از پی هم می‌گذشت...هر از گاهی يکی از همين اتفاقات پيش می‌اومد و بر تصميم صحيح پزشک مبنی بر لزوم بستری کردن او صحه می‌گذاشت...
خبرنگار کم‌کم با جو آنجا اخت شده بود٬با بيماران دوست گرديده بود و با آنها ساعتها حرف می‌زد٬می‌خنديد و با غصه‌های آنها غمگين می‌شد...ديگر از حضور در آنجا احساس ناراحتی نمی‌کرد...گاهی وقتها که پای صحبت اين بيماران می‌نشست٬به فکر فرو می‌رفت...با خود به اين نتيجه می‌رسيد که آنها بيمار نيستند٬گاهی حرفهايی می‌زنند که از عاقلان نيز بعيد می‌نمايد...گاهی به اين نتيجه می‌رسيد که چقدر افکارشان به او نزديک است و کم‌کم با آنها احساس همدلی و برابری می‌کرد...
- من يک خبرنگارم...يعنی خبرنگارم؟...شايد بودم...ولی ديوانه نيستم...شايد هم هستم...نمی‌دونم...اينها چی؟...اينها بيمارند؟...آخه چرا بيمارند؟...اينها که حرفهاشون اينقدر منطقيه...نه٬اينها بيمار نيستند٬لااقل از من و خيلی‌های ديگه سالم‌ترند...يعنی من بيمارم؟...نه٬من بيمار نيستم...من خبرنگارم...من می‌خوام گزارش تهيه کنم...برای کی گزارش تهيه کنم؟برای مردم ديوانه بيرون؟...اون مردم ديوانه هستند٬اينها که مشکلی ندارند...من چی؟...من مثل اينها نيستم...اگه اينها سالم هستند پس من بيمارم...يعنی من بيمارم؟...نمی‌دونم...نمی‌دونم...اه سرم درد گرفت...سرم درد گرفت...
ناگهان خبرنگار از جايش برخاست...عصبانيت در چهره و چشمانش موج می‌زد...صندلی را برداشته و به دروديوار می‌کوبيد و فرياد می‌کشيد...دوباره نگهبانان به سراغش آمدند و پس از آرام کردن او٬او را به تخت بستند...
--------------------------------------------------------------------------------------
چند ماهی گذشت...خبرنگار بسيار کم‌حوصله و بی‌روحيه شده بود...ساعتها روی تختش می‌نشست و به ديوار روبرو خيره می‌شد...گاهی با خود حرف می‌زد٬چيزهايی را زيرلب زمزمه می‌کرد و گاهی هم گريه می‌کرد...حتی حوصله ملاقات با زنش را هم نداشت و از ديدار با او طفره می‌رفت...اشتهايش کم شده بود و بسياری از اوقات روز را هم می‌خوابيد...يکی از روزها که خواب بود٬صدايی او را بيدار کرد:
- پاشو٬چقدر می‌خوابی...
- کی هستی؟...کی داره منو صدا می‌کنه؟
- پاشو ديگه٬چقدر می‌خوابی...پاشو باهات کار دارم...
- چی کارم داری؟...بذار بخوابم٬حوصله ندارم...
- پاشو...ببين نمی‌تونی فکر کنی...
- چرا نمی‌تونم فکر کنم؟
- خب فکر کن ببينم...ببين می‌تونی فکر کنی؟
- خب...خب...نمی‌تونم فکر کنم...نمی‌تونم فکر کنم...
- دشمنات...دشمنات باز فکرت رو دزديدند...
- دشمنام؟!!
- آره٬اونها فکرت رو دزديدند...می خوان تو رو از بين ببرند...بکششون...
- بکشمشون؟
- آره بکش...همه رو بکش...
صدای فرياد خبرنگار در بخش پيچيد...فرياد می‌زد: فکرم رو دزديدند٬می‌کشمتون...از اتاق بيرون اومد در حاليکه چاقويی که معلوم نبود از کجا آورده است٬در دستش بود و در هوا تکان می‌داد...به سوی نگهبانان بخش رفت و بلند فرياد می‌زد:می‌کشمتون...
نگهبانان به سختی دست‌ها و پاهايش را گرفتند و کشان‌کشان به انتهای بخش بردند...او را بر روی زمين گذاشتند٬يک آمپول قوی به او تزريق کردند و اين‌بار او را داخل يک اتاق جديد بردند و در آنجا انداختند و در را با زنجير بستند و رفتند...اتاق ايزوله!

پايان...