امروز يه روز طوفانی بود....بسيار بسيار زياد اعصابم خورده.....خيلی عصبانی شدم و چون به خودم قول داده بودم تا تونستم خودم رو کنترل کردم.....امروز تو بخش فاجعه ای پيش اومد ديوونه وار.....چيزهايی ديدم و چيزهايی شنيدم و با برخوردهايی طرف شدم که به هيچ وجه انتظارش رو نداشتم....امروز فهميدم که تا حالاchief نبودم بلکه تو سری خور تشريف داشتم.....به همراه يه مشت بادمجون دور قاب چينيکه هم بيمارستانيم بودند....من اين وسط چی کاره بودم خدا داند......و اما.....امتحان برگزار نشد...افتاد ۱۲ آبان؛دو روز بعد از تئوری....فکر کردند امتحان بخش اون هم تو مدرس چه خبره؛ سر که نمی برند...ولی خودمونيم ؛خدا وکيلی پيش وجدان خودتون ...ارزشش رو داشت اين برخورد با من.....دلم به حال خودم سوخت....

رفتم به شقايق سر زدم و با آهنگش کمی آروم شدم...اينقدر اين اهنگ رو دوست دارم

به اين عکس که لئو جونم فرستاده توجه کنين؛خيلی تحت تاثير قرار گرفتم....

قرار بود بعد امتحان به اصطلاح بريم خوابگاه جشن بگيريم....امتحان که تشکيل نشد به درک...ولی امشب می رم خوابگاه

فردا هم منتظرتونم..در جنوبی پارک ساعی ساعت ۵