سلام دوستهای خوبم!خوبين؟خوش می گذره؟...من هم خوفم....درگير امتحاناتم...خدا کنه که خوب بدم....من که تلاشم رو می کنم حالا تا خدا چی بخواد!

اين وقايعی که اين چند وقته افتاده بود حس نوشتن داستان و مطلب تو وبلاگم رو از من گرفته بود شرمنده به هر حال....و اما داستان اين دفعه به اسم مادر مزاحم!

اين داستان رو فکر کنم ۳ ماه پيش بود که نوشتم....الآن که نگاه می کنم بهش اعتراف می کنم که کمی شبيه به داستانهای پويا شده...البته اون کجا و ما کجا......راستی يه چيز جالب هم به نظرم رسيده و اون هم اينه که جديدا تو داستانهام اسم خاص نمی يارم...اينجوری حس رو بيشتر می شه نشون داد و بيشتر قابل تعميم هست....خيلی خب وراجی بسه بپردازيم به داستان:

مادر مزاحم

۱۰ سالی بود که ازدواج کرده بود...از همسرش و کلا زندگی اش راضی بود...زن خوبی داشت که همواره درکش می کرد و در مشکلات يار و غمخوارش بود..آيا خوشبخت بود؟شايد بلی...اما اين خوشبختی ميوه ای نداشت چون همسرش بعلت بيماری که سالها پيش مبتلا شده بود نمی توانست بچه دار شود...از اين موضوع گذشته مشکل خاصی تو زندگی نداشتند و به آرامی زندگی می کردند...در کارش نيز بسيار موفق بود...از يک مغازه کوچک زير پله شروع کرده بود و حالا صاحب يک شرکت بازرگانی بزرگ و معروف بود.

اين زندگی آرام و بی دردسر می تونست تا ابد ادامه داشته باشه...چرا که نه؟...اما نه...از يک زندگی آرام و بی دردسر نمی شه يه داستان نوشت....می شه؟...پس بذارين يه دردسر به زندگی اين مرد اضافه کنم...صبر کنين فکر کنم................................آها فهميدم:

زندگی آنها به آرامی می گذشت تا اينکه تماسهای تلفنی مشکوکی به منزل آنها صورت می گرفت...همسرش که گوشی رو می گرفت هيچی نمی گفت....ولی مرده که گوشی رو می گرفت فقط صدای گريه می شنيد که بعد از يک دقيقه قطع می کرد....صدای گريه يک زن!(ادامه دارد!)

قلبی هست که بدرد نيايد؟متنی هست که يکی از بچه های دانشکده مون(شبنم) تو وبلاگش نوشته....برين ببينين تو اين مملکت چه خبره؟

و اما ...قول داده بودم که يه سوال پزشکی بپرسم...وقايعی که تو اين دو هفته پيش اومد نذاشت که بگم..به اين سوال من مطابق با کتاب شوارتز(رفرنس جراحی) پاسخ بدين...اين کيس برای خود من پيش اومده بود...هر کی جواب درست و کامل بده ۵ ساعت اکانت مجانی جايزه می گيره!

غروب بود...يه پسر افغانی رو آورده بودند اورژانس...من بودم و رزيدنت جراحی...پسره کارگر ساختمانی بود که از بالا پرت شده بود...ساق پای چپش شکسته بود...تنها کاری که تو بيمارستان مدرس می تونستيم براش انجام بديم اين بود که ساق پای اونو فيکس کنيم و آتل ببنديم و بفرستيمش طالقانی..ولی پسره به قدری درد داشت که نمی ذاشت....بسيار داد و بيداد و گريه می کرد....در همين حين يهو رنگ صورتش سيانوزه و کبود شد و هی می گفت دستهام بی حس شده..دستهام بی حس شده...رزيدنتمون تا اينو ديد گفت حامد برو بزن زير گوشش و بگو جيک نزنه... من هم اين کارو کردم و پسره سر و صداشو از ترس قطع کرد....بعد از چند لحظه رنگ پوستش برگشت و دستهاش هم خوب شدو رزيدنتمون هم پاشو فيکس کرد....حالا سوال اينه که چرا اين پسره اينجوری شد يهو؟

و اما دو تا لينک با حال:امان از روزی که حشره خواننده بشه برين ببينين چه بلايی اونوقت سرش می ياد...و دومی که يه آهنگ هست از يانی که من ديوونه اش هستم..واقعا آروم می کنه آدمو..reflecthions of passion...لذتشو ببرين

پويا هم از وبلاگش خداحافظی کرده و قراره بره سايت درست کنه..من که عاشقشم

فکر کنم نتونم تا شنبه بيام اينترنت...پس تا اون موقع