امروز هم امتحان تئوری جراحی داديم...اوووم حالم گرفته شد...خيلی خونده بودم ولی خوب نشد امتحانم....اما مهم نيست.....سعيم رو کردم....شايد هم خنگم!....خدا نخواست ديگه!(جزوه ما هم با عرض معذرت از تهيه کننده هاش مفت هم نمی ارزيد!)

هفته پيش هم امتحان بخش رو داديم...اينقدر حال داد وقتی از من امتحان نگرفتند(اين به اون در!)

ما رو هم تو نمازتون دعا کنين!...چه جمله مسخره ای و چه توقع بيخودی....مگه خودت ما رو سر نماز دعا می کنی؟....ما خودمون رو هم به زور دعا می کنيم چه برسه ديگران....اين هم از اون تعارفهای بيخود ما ايرانی هاست!

دو تا از مستند سازان قهرمان ما هم به ميهن اسلامی برگشتند!...خب چی کار کنيم...ما که تا حالا اسمشون رو هم نشنيده بوديم.....چه فيلمهای مستندی هم ساختند خدا داند.....جديدا زندانی شدن و اسير شدن هم مثل اينکه افتخار شده....چنان با آب و تاب گفتن و نوشتن که انگار شاخ غول رو شکستند....اون وقت زورشون می ياد يه کلمه راجع به اون شيرين عبادی بنويسن ناسلامتی جايزه ای رو برد که حتی خاتمی هم نتونست و پاپ هم نتونست ببره!....و يا چيزی در مورد اون زن خبرنگار ايرانی اصل(زهرا کاظمی) که سرش به يه جسم نوک تيز خوردو اشتباهی درگذشت و خدا چنين خواست؛بنويسند.....(در ضمن مگه دعوتنامه واسه اين دو نفر فرستاده بودند؛.....خبرنگاری تو منطقه جنگی اين دردسرها رو هم داره...می خواستند نرن!)...در ضمن از کی تا حالا اينا دلشون واسه خبرنگارها می سوزه..اگه دلشون می سوخت سر خون اون صارمی بدبخت با طالبان معامله نمی کردند(خيلی زود قضيه رو خوابوندن؛حالا چرا بماند!)....دارم خفه می شم از اين دوگانگی ها!

اين بهرام ما هم عجب عاشقی بوده ما نمی دونستيم!

احتمالا تا يک ماه ديگه سبک نوشتنم تغيير خواهد کرد...اين چند روز سبک جديدی به ذهنم رسيده!تا خدا چی بخواد!

سوال منو هم هيچ کی جواب درستی نداد..اون ۵ ساعت اکانت شد واسه خودم

من از ارتوپدی نه خوشم می ياد نه چيزی حاليم می شه!

راستی امروز با محمد صادق جونم افطاری رفتم بيرون اينقدر خوش گذشتخيلی از خاطرات گذشته رو دوره کرديم؛چه تلخ و چه شيرين؛ای يادش بخير!

راستی ما رو سر نمازتون دعا کنين

به زودی برمی گردم