پدر
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      نم نم (افکاری که در ذهن می گذرد و بر زبان نمی آید و در روزمره ما اتفاق می افتد)
نامه ای به يک دوست خوب! نویسنده: پدر - ۱۳۸٢/۸/۱٩

وای سرما خوردم بدجور....تمام تنم ضعف داره...خلاصه بدجوری گرفتار شدم!

اين چند روزه به طور خفنی دچار احساس نوستالژی شده ام!

امروز رفتم کرج!...و اما چرا کرج؟....رفتم دانشگاه محمد صادق!...و اما چرا دانشگاه اون کرجه؟....و چرا اون که همکلاسی من بود الآن کرجه؟.....داستان داره....خلاصه اش اينه:

اون از اول علاقه ای به پزشکی نداشت و عاشق رشته محيط زيست بود...در نتيجه رشته اش رو عوض کرد و رفت رشته محيط زيست دانشگاه تهران که محلش تو کرج است...چون معتقد بود پزشک خوبی نخواهد شد....آيا درست می گفت؟....شايد....

اما دلم می خواد يه چيزهايی رو بدونه...اين تقريبا يه نامه است به او....کسی که الآن تقريبا هفته ای يه مصاحبه از اون تو روزنامه های مختلف چاپ می شه:

می دونی محمد:تو بهترين دوست من بودی...امروز باز هم اين موضوع واسم اثبات شد و چقدر دلم گرفت که ديگه با من نيستی...يک سال و نيمه که رفتی ولی هميشه جات واسم خاليه....تا امروز باورش سخت بود ولی ديگه واقعا با چشم خودم ديدم که به يه دانشگاه ديگه می ری....آخ که نمی دونی چقدر دوستت دارم....آخ که نمی دونی چقدر اين مدت تو دانشگاه به من سخت گذشت....آخ که نمی دونی وقتی پشت آدم خالی بشه چقدر بده.....می دونی محمد؛تو اين دانشگاه کسی اشک منو نديده بود و نخواهد ديد ولی....ولی فقط يه بار...يه بار من گريه کردم...يادته؟!....و اون؛همون روزی بود که به من گفتی:حامد من دارم از اين دانشگاه می رم....يادته چه جوری شده بودم؟...يادته چقدر به هم ريختم(اينقدر که خودت هم جا خوردی)...يادته اولش باورم نمی شد و فکر می کردم داری شوخی می کنی...برام قابل هضم نبود.....بعدش...بعدش....آره بعدش گريه کردم....خداحافظی کردم و رفتم اما تا دم در خونه گريه کردم....نه فقط واسه رفتن تو...نه فقط به خاطر دوست داشتن تو....می دونی چی اشکم رو در آورد؟....به خاطر خودم گريه کردم...اينکه يهو احساس کردم پشتم خالی می شه....اونی که به من پشت گرمی می داد....روحيه می داد...حمايتم می کرد....درکم می کرد...کمکم می کرد...می خواست بره....يهو احساس تنهايی کردم....يهو احساس خلا کردم...يهو يه چيزی شکست و تبديل به گريه شد....بغض؟...نمی دونم...ولی هر چی که بود نذاشت ديگه اونجا باهات حرف بزنم...يادته؟

می دونی محمد.....نه شايد اينو تا حالا نمی دونستی...يادته ترم ۳ که بوديم و داشتيم راجع به بيمارستانها صحبت می کرديم چی بهت گفته بودم؟....گفته بودم من فقط با تو گروه بر می دارم...يه گروه ۲ نفره...من و تو.....اگه با من گروه بر نداری با هيچ کس ديگه ای نمی گيرم(دقيقا يادمه که داشتيم از خونه سهيل بر می گشتيم که اينو بهت گفتم)...و تو گفتی اگه رشته ام رو عوض نکنم باشه....تو رشته ات رو عوض کردی ولی من رو حرفم وایستادم...تنهايی گروه برداشتم...چون هيچ کسی واسم محمد صادق نمی شد...نمی شد واقعا....کسی نتونست جای تو رو واسم بگيره و من هم رو حرفم وايستادم.....

می دونی ...بعضی از رابطه ها اتفاقيه...به طور تصادفی آدمها با هم برخورد می کنن و ممکنه که با هم دوست بشن ولی تو.....قضيه دوست شدن من با تو خيلی فرق می کنه....تو کسی بودی که من انتخابش کردم بعد باهاش دوست شدم....خيلی هم دوست شدن با تو سخت بود...به خودت هم هميشه می گفتم که چرا....بس که آدم محتاط و سختی بودی...ولی پدرم در اومد تا باهات دوست شدم...ولی ارزشش رو داشت بس که خوب بودی.....يادمه ۶ ماه قبل از اينکه با تو دوست بشم به يه نفری(می دونی که کی رو می گم)گفتم:می دونی بهترين دوست من کی می شه؟گفت:نه؛کی؟...گفتم:محمد صادق.....و اونهم از تعجب خشکش زده بود....و گفت:تو و اون؟! امکان نداره...و من هم گفتم:حالا می بينی.....آره؛نه فقط اون؛ بلکه همه ديدند که من و تو با هم دوست شديم و چه دوست شدنی.....

يادته سر يه موضوعی يه مطلب در مورد من نوشتی و زدی رو بورد..يادته عنوانش چی بود؟:الشيخ حامد الرجايی(آذرخش هم ما رو به اين عنوان لينک داده.....آيا ايشان هم اون مطلب رو خونده اند؟)يادته اون مطلبت چقدر صدا کرد...هر چند تقريبا توش؛تر زده بودی به هيکلم!ولی خيلی جالب نوشته بودی.....يادته سايت کلاس رو راه انداخته بودی و توش حال داده بودی به من؟....امروز تمام اين خاطرات برام زنده شد...با هم درس خوندن ها.....ايمونو رو يادته؟...يا امتحان تنه رو يادته چه جوری خونديم؟(يا من درس می خوندم تو آن لاين می شدی يا برعکس و آخرش ميليمتری پاس کرديم)......با هم بيرون رفتن ها...تو ماشين آهنگ حبيب گوش کردن(مخصوصا اون آهنگ معروف)....گروهABG .....کوه رفتن ها(راستی يادش بخير).... ديگه اون چيزها برام تکرار نشد!

امروز يه چيز جالبی گفتی...گفتی پريروز که اومدم دانشگاه ديدم هيچ چيزی تغيير نکرده.....بچه های کلاس اصلا عوض نشدند...همونی هستن که بودند....حرفهاشون...مدل فکر کردنشون......طرز برخوردشون....رفتارشون.....فقط کمی قيافه ها تغيير کرده......و من هم واقعيت رو گفتم...گفتم برای اينکه رشته پزشکی آدمها رو تک بعدی می کنه....حتی زندگی مون رو هم تک بعدی می کنه....و تو گفتی:تو هم اينو فهميدی؟آره من هم به همين خاطر رشته ام رو عوض کردم... ومن هم گفتم:آره تو اينجوری نبودی و نمی تونستی باشی....بايد می رفتی....

و من امروز با تمام وجودم باور کردم که تو رفتی...رفتی و رشته ات رو عوض کردی...و باور کردم که ديگه برنمی گردی....هر چند يه چيزهايی رو از دست دادی ولی در عوض چيزی رو که می خواستی بدست آوردی...هميشه به اين اراده و شجاعتت غبطه می خورم...و خوشحالم که از اين کاری که کردی راضی هستی و پشيمون نيستی....

من منتظر موفقيتهای بعدی تو هستم!

راستی اين هم آدرس سايتش:www.iraniancheetah.org

محمد صادق؛دوستت دارم و بدون که جات هميشه پيش من خاليه و خلا تو هرگز پر نمی شه....هرگز!

  نظرات ()