سلام دوستان من...چطورين؟...من هم بهترم...خيلی خب بابا نزنين دوباره روزه گرفتم

بخش ارتوپدی طالقانی تمام شد...دوشنبه هم امتحان بخش داريم..من هم کماکان گيج می زنم...از شنبه هم می ريم بيمارستان مدرس بخش اورولوژی..وای که چقدر دلم واسه اين بيمارستان تنگ شده

يادتونه دفعه قبل از نشريه کلاسمون حرف زدم؟...شکايتم نتيجه داد...تبرئه شدم...در نتيجه دوباره مجوز نشر گرفتم....

اگه يه نفری فقط کارش اين باشه که پشت سر شما حرف بزنه چی کار می کنين؟...حتما می گين توجه نکن!...اما...آخه تا کی؟چقدر؟..خيلی از دستش عصبانيم

البته می دونم همتون بزرگ شدين و برنامه کودک رو احتمالا نمی بينيد اما يه برنامه هست به نام عمو پورنگ...من گاهی اونو می بينم...اون هم يه وبلاگ داره بد نيست بهش  سر بزنين

و اين هم يه خبر داغ از مايکل جکسون

باز هم شرمنده شقايق عزيز...ولی چه کنيم چيزهايی رو می ذاره تو وبلاگش که دل آدم رو آب می کنه...خيلی اين آهنگ رو دوست دارم(واقعا؛می دونی دل اسيره؟!)

و اما ادامه داستان....نوشتن اين دفعه ام خيلی فرق می کنه با قبليها....هر کی که تونست آخر داستان رو حدس بزنه جايزه داره(اين ۵ ساعت اکانته دستمون باد کرد ها!)

مادر مزاحم قسمت دوم

 خيلی عجيب بود...اين زن روزی ۳-۴ بار زنگ می زد و فقط زمانی صدايی از او به گوش می رسيد که مرد گوشی رو بر می داشت....تنها صدايی هم که به گوش می رسيد صدای گريه بود...

آيا صدای گريه اين زن آشنا بود؟...خب می تونست آشنا باشه نه؟...اونوقت شناسايی می شد و مشکلی هم پيش نمی اومد و داستان هم تلخ و يا شيرين به زودی تمام می شد...ولی چون اصرار دارم که بتونم از زندگی اين مرد يه داستان دنباله دار بسازم(به اصطلاح آبش رو زياد کنم)نمی خوام به اين زودی تمامش کنم...در ضمن اينجوری هم منطقی تره...

پس:

اين موضوع کم کم برای مرد جالب شد...اوائل زياد اهميت نمی داد ولی غرابت موضوع حس کنجکاويش رو به شدت بر انگيخته بود...هر چی فکر می کرد نمی تونست چيزی سر در بياره...اين زن چه کسی بود؟

اين موضوع برای همسرش هم جالب شده بود..البته از نوعی ديگر...سوءظن...حسادت...خشم...کنجکاوی مخصوص زنانه......و عدم پاسخگويی مرد مشکل را وخيم تر می کرد....اما مرد چه تقصيری داشت؟...

بلی! می بينيد با يک تلفن چه جوری کانون گرم اين خوانواده داره از هم پاشيده می شه؟

ديگه خبری از اون زندگی آرام نبود...همش بحث...دعوا...عصبانيت...دادوبيداد...(گيس کشی؟!!)....جفتشون ديگه کلافه شده بودند....هميشه دعوا می کردند؟....نه؛گاهی اين دعوا ها قطع می شد...نه بخاطر اينکه خسته می شدند و يا پی به بی معنی بودن دعواشون می بردند....نه....دعواهاشون قطع می شد چون صدای زنگ تلفن بلند می شد...مثل صاعقه زده ها سر جاشون خشکشون می زد...به هم زل می زدند و بعدش مرد با اظطراب و هيجان گوشی رو برمی داشت...ولی...فقط همون صدای گريه شنيده می شد....بعد تلفن قطع می شد و دعوا با شدت بيشتری ادامه می يافت....(فکر کنم نيازی به گفتن ديالوگهای ردوبدل شده نباشه؛می تونين خودتون تصور کنين نه؟)

عجب!با يک تلفن چه کارهايی که نمی شه کرد....

اين داستان می تونه همينطور ادامه پيدا کنه؛ مثل خيلی از دعواهای مسخره خوانواده ها ولی اين داستان ادامه دارد