سلام...وای عجب برفی اومد امروز...من که کيف کردم نيم ساعت زيرش قدم زدم

راستی يه چيزی:شما ها کی عيد فطر گرفتين؟۳ شنبه يا ۴ شنبه....يه ماه رو می خوان ببينن؛تورو خدا ببينين چه قايم موشک بازی در می يارن...بعضی از شهرها بعد از ظهر ۳ شنبه روزه شون رو خوردن چون ماه روءيت شده بود...من نمی دونم اين سازمان اختر شناسی چرا درشو نمی بنده نمی ره؛گفتش که ارتفاع ماه در روز ۳ شنبه پايين است و امکان ديدنش در اين روز نيست!!!!...هنوز هم بايد برای ديدن ماه در روز آخر رمضان به بالای پشت بام رفت؟بابا به خدا ۱۴۰۰ سال پيش تلسکوپ نبود که اين کارو می کردند!...به هر حال ما که ۳ شنبه روزه گرفتيم و رفت تو پاچه مون!

هوووم...از بخش اورولوژی بدم نيومد...جالبه!

امتحان بخش رو هم داديم در محضر استاد ابريشمي!مانند ابريشم همه ما رو ريسوند!نمی دونم افتادم يا نه!

باز هم مرام خارجيها...به اين توجه کنيد.

و يه چيز جالبی اين هفته برام پيش اومد...و فهميدم حرف و حديث ها فقط از ورودی ما برنمی خيزد..از هر ورودی امکان داره که واسه آدم بشينن و داستان و حديث بسازندولی ديگه مهم نيست؛ضد ضربه شدم...ولی خسته شدم...بابا ولم کنين تو رو خدا!

امروز سالگرد تولد مارک تواين نويسنده بزرگ امريکايی (شيطان بزرگ!)است...همه تون حتما کارتون هاکلبری فين رو يادتونه که چقدر داستان جذابی داشت.....مارک تواين در وصف موقعيت انسان و رسالتش می گويد:جوری زندگی کن؛که وقتی مردی؛حتی گورکن هم از مرگ تو متاسف باشد!

ادامه داستان باشه واسه دفعه بعد؛هنوز پاکنويسش نکردم!

حتما شعر سيب حميد مصدق رو خونديد...من که عاشقشم....حالا به اين شعر نگاه کنيد...برام جالب بود....(برگرفته از نشريه ۴۰ چراغ):

من به تو خنديدم/چون که می دانستم/تو به چه دلهره از باغچه همسايه/سيب را دزديدی!!!/پدرم از پی تو ؛تند؛دويد/و نمی دانستی که/باغبان باغچه همسايه/پدر پير من است!!!/من به تو خنديدم/تا که با خنده خود/پاسخ عشق تو را/خالصانه؛بدهم/بغض چشمان تو؛ليک/لرزه انداخت به دستان من و/سيب دندان زده از دست من افتاد به خاک!!!/دل من گفت:برو/چون نمی خواست؛به خاطر بسپارد/گريه تلخ تو را/و من رفتم و هنوز/سالهاست که در ذهن من/آرام آرام/حيرت و بغض نگاه تو/تکرار کنان/می دهد آزارم/و من انديشه کنان/غرق اين پندارم/که چه می شد؛اگر باغچه کوچک ما/سيب نداشت؟!!!

راستی شمال هم خوش گذشت؛جای همه خالی