خب خب خب....اتفاقات پيش اومده که زياد بوده ولی حس گفتن همه شون نيست....

به اتفاق محمد صادق و لئو جان رفتيم تئاتر لوله ...شرح ماوقع رو تو وبلاگ اون بخونين...فقط يه توضيح اضافه در مورد اين تئاتر بگم که ۴ تا آدم رو نشون می داد...علاوه بر اينکه می تونست اوضاع سياسی مملکت ما رو نشون بده؛اين ۴ نفر می تونستند ۴ شخصيت مختلف يک انسان رو نشون بدن...هر کدوم از ما تو هر لحظه می تونستيم جای يکی از اين ۴ نفر باشيم....توصيه می کنم برين ببينينش.راستی کسی نمی ياد با ما بريم تئاتر سوگ سياوش به کارگردانی پری صابری؟

اين هفته سمينار اصلاح آموزش پزشکی به ميزبانی شهيد بهشتی بود....شرح اونو هم تو وبلاگ آذرخش بخونين...همه برو بچ بودن...برنامه های جالبی بود..از همه بهتر هم نهارش بود نه پاندا؟!!!...بگذريم که چند موضوع اعصاب خورد کن و ناراحت کننده برای ما بوجود اومد!در اين جور جاها است که آدمها رو می شه شناخت نه پاندا؟

و يه چيزی....شايد هم نبايد بگم ...اما...بنابر روحيه و شخصيتم هيچ وقت محدود به ورودی خودم نبودم...از ۷۶ تا ۸۱ با خيلی از پسر هاشون رفيق و صميمی  بودم و هستم....يه جور ارتباط خوبی رو تونسته ام باهاشون بوجود بيارم ..اما تو اين هفته يه مساله ای برام مشخص شد....ورودی بهمن ۷۹ و ۸۰.....بهمن ۸۰ يک سال از لحاظ سنی کوچيکترند ولی از لحاظ عقلی اقلا ۲ سال بزرگترند ..و خيلی با معرفت تر و خوب تر....(منظورم پسرهاشون است!)خيلی سربسته گفتم ولی بدونين که من خيلی چيزها رو می فهمم؛می شنوم..حالا شايد به روی خودم نيارم ولی دليل نمی شه که عکس العملی بعدا نشون ندم....هفته بعد يه جلسه مهم در پيش است نه پاندا؟

يه قلم هم از چينی ها ياد بگيريم

بايد بگم آدم پرحرفی هستم نه لئو جون؟...و اين پرحرفی من تو وبلاگم کاملا نمود داره...چه تو حرفهام و چه تو داستانهام که کش دار می شه....در نتيجه همونطور که يک ماه پيش گفتم به زودی می خوام اين سبک رو عوض کنم

و اما برسيم به ادامه داستان...پاندا می گه داستانهات طولانی و کشداره...و چون پشت هم نمی نويسم خواننده يادش می ره که قبلش چی نوشته بودم....شايد هم درست می گه...اما نمی تونم خلاصه بنويسم..از باز کردن مسائل و تجزيه و تحليلشون خوشم می ياد...امروز کليد اصلی داستان مشخص می شه...فکر کنم ديگه حدس زدن ادامه داستان کار سختی نباشه(منظورم همون ۵ ساعت اکانته!!!)..خب پر حرفی بسه:

مادر مزاحم

اين ماجرا حدود ۲ ماهی ادامه داشت..نيازی به گفتن نيست که ديگه چيزی از زندگی اين زن و مرد باقی نمونده بود(بخدا نمی خواستم اينجوری بشه ديگه!!!)

خب حالا رسيديم به دوراهی....يه دوراهی سرنوشت ساز....که مشخص کننده پايان اين داستان می تونه باشه...يه راه اونه که اين زن خانمان برانداز فقط قصد آزار و اذيت داشته باشه و اين زن و شوهر به اين قصد پی ببرند و زندگی آرومشون رو دوباره از سر بگيرند و همه چيز به خير و خوشی تموم بشه و بره....همون چيزی که آرزو می خواست...ولی آيا اين پايان داستان به قيافه من می خوره؟آخه من داستانهام کی به خير و خوشی تموم شده؟ها؟...(عجب آدم بدی هستم نه؟)....پس می مونه راه دوم...در اين راه دوم تمام وقايع پيش اومده يه مقدمه بوده...يه مقدمه جهت آماده سازی...يه مقدمه جهت نبش قبر گذشته....يه مقدمه جهت روشن شدن حقايق...يه مقدمه جهت پس دادن تقاص کارهای قبلی و از ياد فراموش شده...پس:

يه شب جمعه بود...مثل هميشه دلگير کننده بود...زن و مرد هر کدوم يه گوشه ای نشسته بودند...زن به آلبوم عکسهای گذشته نگاه می کرد و حسرت می خورد...و مرد کنترل تلويزيون دستش بود و بی هدف کانال عوض می کرد...اما کاملا معلوم بود به تنها چيزی که اهميت نمی ده و حواسش نيست برنامه های تلويزيونه...همش به اين فکر می کرد که اين زن کيه...صدای يک زن جوان ناشناس(به آرزو:اگه مادرش بود صداش پير و آشنا بود)...در اين گير و دار بود که صدای زنگ تلفن بلند شد....ديگه عادت کرده بودند..به آرامی طرف تلفن رفتند.....زدند روی آيفون....مرد پرسيد:کيه؟....جوابی نيومد و جالب بود که ديگه صدای گريه به گوش نمی رسيد؛انگار گريه های اون زن هم خشکيده و تموم شده بود....مرد گفت:ببين ۲ ماهه که زندگيمو بهم ريختی...اگه هدفت اين بوده بايد بگم موفق شدی...خب حالا چی می خوای؟کی هستی؟...سکوت...يه سکوت آزار دهنده...مرد گفت:الو...هستی؟ اينبار صدای يک زن جوان بود که گفت: بلی؛هستم...اين اولين بار بود که کلمه ای حرف زد؛بدون گريه...و مرد هيجان زده گفت:شما کی هستيد آخه؟چی می خواين از جون من؟...جواب:من؛من مادر پسرت هستم!!!...منو يادت نمی ياد؟!!!به اين راحتی من و پسرت رو فراموش کردی؟!!!نمی دونستم ۱۱ سال می تونه موجب فراموشی خيلی چيزها بشه!!

مرد:پسرم؟!!!تو!!!...چی می گی تو؟!!!مطمئنی اشتباه نگرفتی؟...زن:نه؛واقعيت رو گفتم..اشتباه هم نگرفتم آقای بی معرفت...و گوشی رو قطع کرد در حالی که مشخص بود که گريه اش گرفته....

تمام تنش يخ کرده بود...هيچ جا رو نمی ديد...حتی چشمهای پر از سوال و تعجب و خشم همسرش رو....سکوت....سکوت تنها چيزی بود که بينشون وجود داشت و نفس می کشيد...و فقط يه فرياد بود که می تونست اين سکوت رو بشکنه:می شه به من بگی اينجا چه خبره؟

(همچنان ادامه دارد!)

و يه چيزی در پايان از سلين ديون:

Catch me, don't let me drop!
Love me, don't ever stop!

So close your eyes and let me kiss you
And while you sleep I will miss you

I'm falling into you
This dream could come true
And it feels so good falling into you

اين هم مخصوص lovers بود!

امروز جون می ده واسه درس خوندن