پیرمرد همسایهء ما بود.با یک صندلی روبروی مغازه اش.کتاب و کلمه می فروخت و درباره خدا و پرنده شعر می گفت.دیروز صندلی خالی شد یعنی پیرمرد مرد.
خدا گفت:به صندلی اش نگاه کن.ببین چقدر شبیه دنیاست.همه قصه زندگی را همین صندلی برایت خواهد گفت.
من به صندلی اش نگاه کردم و بچه های زیادی را دیدم که روی آن نشستند و پیر شدند.بعضی ها به صندلی عادت می کردند.بعضی ها به او دل می بستند و بعضی طوری آن را در آغوش می گرفتند که وقتی فرشته ای برای بردنشان می آمد گریه می کردند و رهایش نمی کردند.اما بعضی تنها با اشاره ای از روی صندلی بلند می شدند لبخندی می زدند و جایشان را به دیگری می دادند.
خدا گفت:کاش آدمها می دانستند این صندلی همیشه همین جا می ماند.هیچ کس صندلی اش را با خود نخواهد برد.
آن وقت خدا رو به من کرد و گفت:حالا بیا و مدتی هم تو روی آن بنشین. اما یادت نرود که این صندلی....
روی صندلی پیرمرد نشستم.جایش هنوز گرم بود .چشم به آسمان دوختم تا ببینم خدا کی با اشاره ای مرا صدا خواهد کرد.
برگرفته از نشريهء چهل چراغ.!
خداحافظ!