اين مطلب رو من ۲۴ آذر تو وبلاگ ديگه ام نوشته بودم..اما خب اونجا عمومی نبود در نتيجه دوباره اينجا می يارمش اگه برای بعضی ها تکراريه شرمنده!

تازه رسيده بودم خونه(۴:۳۰)...گفتم يه سر برم اينترنت ببينم چه خبره...يهو ديدم اخوی زنگ زد...اخوی که همون لئو باشند فرمودند :  امشب می يای تئاتر؟من هم از خدا خواسته گفتم باشه...ولی فکر کنم پشيمون شد..از بس که ايراد گرفتم ...بد کسی رو همراه خودش برد اون شب...آخه من تقريبا کل شاهنامه رو حفظم...بس که خوندمش....در نتيجه از همون اول تصميم گرفتم با ديد انتقادی تئاتر رو ببينم(آخ يادم رفت اسم تئاتر سوگ سياوش بود!)....خلاصه کردن اين داستان و نشون دادنش تو ۲ ساعت از روانی داستان بسيار کاسته بود....اگه کسی موضوع رو نمی دونست گيج می شد...علاوه بر اينکه شخصيتها معرفی نمی شدند و يا بايد داستان رو کامل می دونستی؛  تا بفهمی فلانی کيه(مثلا افراسياب يا گرسيوز)يا تا ۱۰ دقيقه نمی فهميدی طرف کيه؛ در نتيجه داستان از دستت در می رفت...دوم اينکه در انتخاب بازيگرها؛انتخاب بجايی انجام نشده بود....مثلا سياوش؛يا کيکاووس يا نقال...سوم ؛شخصيت پردازی ضعيفش بود...کيکاووس تو شاهنامه يه فرد سبکسر و بيخرد هست ولی چنين حسی اصلا به تماشاگر دست نمی داد يا سياوش که همش  به حالت گريه و زاری و بغض  بود  و در کل حالت يه آدم ضعيف رو داشت در حالی که اون تو شاهنامه يه پهلوان بزرگی بود ؛يه مرد جنگی کامل...به قول شاهنامه اگر رستم ۱۰۰ مرد رو حريف بود سياوش ۸۰ مرد رو حريف بود...در حالی که به قول اخوی؛ اگه جای بازيگرهای نقش سياوش و گرسيوز عوض می شد طبيعی تر بود.....چهارم نامفهوم بودن صدای بازيگرها مخصوصا وقتی که شاهنامه رو  می خوندن بود!....يعنی اصل داستان....اين داستان تو شاهنامه يکی از زيباترين و دلنشين ترين داستان هاست و تک تک بيتهاش زيبا و پرمعنی است...حيف بود که اين اشعار زيبا به گوش بيننده نمی رسيد...پنجميش هم تخصص خودم !!!بود که همون آواز است...نقال به هيچ وجه صداش به درد نقالی نمی خورد..اصلا.....صدايی ضعيف و لرزان که از يک نقال بعيد است....و ششم سازهای موسيقی اون بود که دف و تنبک به نظرم پايين تر از حد استانداردش بودند...صدای سازها هم ضعيف به گوش می رسيد...و هفتم لباسهای بازيگرها بود که به نظرم با عجله طراحی شده بود بعضی جاها هم بی مناسبت بود مثل لباس کيکاووس....و هشتمين و فکر کنم بزرگ ترين و غير قابل بخشايش ترين ايرادش صحنه آزمايش عبور از آتش سیاوش بود...کاملا تو شاهنامه قيد شده که لباس سياوش در اون روز سفيد بوده و کلی بيت در همين مورد گفته شده اما لباس سياوش  در کل داستان هيچ تغييری نکرده بود!!!دو سه مورد از اين ايرادات محتوايی وجود داشت که اين از همه پررنگ تر بود....اما در کل بسيار لذت بخش بود...مخصوصا برای من که منو برد به دوران کودکيم...زمانی که با کتاب شاهنامه خوابم می برد....مشخص بود که کلی زحمت کشيده شده...هماهنگی حرکات بازيگران با صدای آهنگ نشان از هماهنگی بالا و تمرين زياد داشت..همچنين جمع کردن کل داستان تو ۲ ساعت کار هر کسی نيست(هر چند به نظر من اگه داستان از  فرار سياوش به توران شروع می شد بهتر بود ؛چيزی هم از دست داده نمی شد)و آواز دو نفره اون زن و مرد و حرکات نمايشی(رقص)از صحنه های زيبا و به ياد ماندنی اين تئاتر بود.....بسيار لذت بردم....واقعا نياز به چنين چيزی داشتم... راستی يه نفر ديگه ای هم با ما بود که تازه باهاش آشنا شدم...البته قبلا با وبلاگش آشنا شده بودم....عليرضای عزيز که بسيار خوشحال شدم از آشنايی با ايشان!

----------------------------

راستی پريشب هم رفتم تئاتر خنده گلريز...اسم تئاترش هم قهوه خانه پدری زری خانم بود...مردم بس که خنديدم...اشکهام در اومد....

آرزو هم که تعطيل کرده هر چند که فکر کنم توبه گرگ مرگه!

يه مطلب هم مرجان نوشته که درد آور و وحشتناکه!..اين چند روز دور دوره مرجان بوده...خيلی قشنگ و با احساس می نويسه!

يه چيز هم خطاب به آذرخش:نيستی که ببينی نهارهای مدرس فوق العاده شده!!!

راستی گفتم مدرس..اين بخش(راديولوژي)که هستم گاو پيشونی سفيد شده ام!چون تنها پسر بخش هستم...در نتيجه هر کاری که بکنم همه می فهمن...يه اتند هم داريم(دکتر شريف کاشانی)که خداست...بخش جالبيه!!!

ادامه داستان مادر مزاحم رو به زودی می نويسم قول!

بغض پاييزی ابرم؛بغض يک غروب غمناک!