ببخشيد که اين داستان اين همه طولانی شد و هم اينکه به دنبال هم ننوشتمش...برای اينکه قسمتهای اول و دومش رو بخونين به اينجا برويد.

و اما ادامه داستان:

------------------------------------------------------------------------------------------

صدايی به گوش نمی رسيد..انگار اون زن هم فهميده بود که مرد نياز به فکر کردن داره....

آخه چطور می تونست فراموش کنه...دو سال رابطه عاشقانه زيبايی که  با هم داشتند...چرا ولش کرده بود؟....سير شده بود؟...شايد...نمی تونست ادامه بده؟...شايد...ولی چرا؟...خدا وکيلی خودم هم نمی دونم چه بهانه ای واسش بتراشم تا از بار گناهش کم کنم...همه چيز به کنار؛اين رابطه نامشروعش رو چطوری ماست مالی کنم؟...فکر کنم هيچ توجيهی وجود نداره...داره؟

عذاب وجدان....عذاب وجدان تمام وجودش رو فراگرفته بود...کاری که در حق اين زن انجام داده بود يه جنايت بود...کاری که انجام داده بود همراه با يه قول بود...قول ازدواج...ولی....او زير قولش زده بود...فرار کرده بود...فکرش رو هم نمی کرد بچه ای بوجود اومده باشه...از فکر اينکه اين زن اون هم تو اين مملکت چطوری تونسته بود ۱۱ سال اين بچه رو بزرگ کنه خجالت کشيده بود...تو ايران بزرگ کردن يک بچه نامشروع توسط مادرش کار بسيار بسيار سختيه(مملکت ماست ديگه!)

اگه می دونست که بچه ای بوجود اومده باز هم اين زن رو ول می کرد؟...شايد آره؛شايد هم نه...ولی؛به اين اگه ها نمی شه دل بست....نمی شه از اين مرد دفاع کرد؛می شه؟...لعنت به تو...آبروی هر چی مرده بردی!(اين دفعه هاراگيری کردم ؛نه؟)

بالاخره اين زن بود که سکوت رو شکوند:چيه؟تازه فهميدی که کی ام نه؟خب؛حرفی نمی خوای بزنی؟

صدای نفسهای تند و منقطع مرد به گوش می رسيد؛آخه......می خوام ببينمت؛هم تو رو؛هم پسرم رو...

قهقهه...قهقهه ای بلند و عصبی و تمسخر آميز....:عمرا....تو خواب ببينی...۱۱ سال خودم بزرگش کردم و به اين سن رسوندمش حالا که از آب و گل در اومد می خوای صاحبش بشی؟...نمی ذارم...به اين راحتی ها نمی ذارم به آرزوت برسی...حالا حالا ها بايد بسوزی....

 مرد:ولی آخه....

زن:آخه و زهر مار...آخه و درد بی درمون...برو به اين فکر کن که چه به روز من آوردی...به اين فکر کن من و پسرت چطوری تونستيم اين همه مدت سر پا بمونيم..اون هم زمانی که آقا داشتيد از زندگی لذت می برديد...شما بفرماييد فکر کنيد...من هم برم به کارای ديگه ام برسم...شبتون بخير...به خانمتون سلام برسونين...خداحافظ!...

و گوشی رو قطع کرد...

مسخ شده بود...هيچ حرکتی نمی کرد...همسرش با گريه اتاق رو ترک کرد...از اينکه همسرش تنهايش گذاشته بود احساس رضايت می کرد..از اينکه حتی به چشمهای همسرش نگاه کنه خجالت می کشيد چه برسه به اينکه حرفی بزنه يا توضيحی بده...و اون شب به پايان رسيد...

ولی جهنم تازه آغاز شده بود...انفجاری بين او و همسرش بوجود اومده بود...چی می تونست بهش بگه؟...از درون هم دچار عذاب وجدان و تناقض و درگيری شده بود...بلی او صاحب يک پسر بود ولی...يه بچه نامشروع!..زنی هم وجود داشت که زمانی عاشقش بود و مادر فرزندش بود ولی....به راحتی ولش کرده و رفته بود...

راستی يه چيزی...از کجا معلوم که اين زن صاحب فرزندی از او شده بود؟....او فقط ادعای مادری فرزندش رو می کرد؛از کجا معلوم که راست می گه؛ ها؟....آدم رو به فکر وامی داره نه؟...فعلا اين مساله رو بی خيالش بشين؛چون هر چی فکر می کنم نمی تونم دليلی واسه درستی يا رد اين موضوع بيارم؛ادامه بديم:

به نظر می رسيد به پايان زندگی مشترکشون رسيده بودند..همسرش ديگه راضی به ادامه زندگی با شوهرش نبود...تقاضای طلاق کرد...کاری از دست مرد بر نمی اومد...براحتی با يک امضا زندگی مشترکشون به پايان رسيد...بدون هيچ ميوه و نتيجه ای(چه بهتر؛نه؟)...در عوض دلش به اين خوش بود که پسری دارد...هر چند يک پسر نامشروع!

حالا اگه اين زن اين حرفها رو الکی زده باشه چی؟....اگه اصلا بچه ای در کار نباشه چی؟...وای عجب داستانی شد ها!می شه يه قاراشميش اساسی؛ نه؟.....فعلا در اين مورد نظری نمی دم!

شبها خسته و افسرده به خونه می رسيد...دلش می گرفت وقتی جای خالی همسرش رو می ديد...همچنين عصبی می شد وقتی خبری از اون زن نمی شد...

ای پسره ساديسمی لعنتی؛زدی هر چی عشق؛آرامش؛زندگی مشترک و ...بود از بين بردی...حالا بيا و درستش کن...چطوری می خوای درستش کنی؟..ها؟...هيچ هم قرار نيست چيزی درست بشه...تا اينجاش که اومدم...بذار تا آخرش برم...يه کمی مونده...بذار تمام بشه؛فحش و بدوبيراه هاتو اون موقع بده...اجازه می فرماييد تلفن زنگ بزنه؟

وتلفن زنگ زد...گوشی رو برداشت...خودش بود...

-هيچ معلوم هست کجايی؟

-چرا داد و بيداد می کنی؟مگه قرار بود خبری از من داشته باشی؟...شنيدم زنت ازت طلاق گرفته..خيلی دلم به حالش سوخت؛زنت تقصيری نداشت...و قهقهه ای عصبی سر داد...

-می خندی؟...زندگيمو از هم پاشوندی حالا می خندی؟

-----------------------------------------------------------------------------

-می شه تو طرز نوشتنم عصبی بودن رو فهميد....نمی دونم چرا اينقدر عصبی شده ام

-بدجنس شدم نه؟خودم هم می دونم...ديگه شورش رو در آوردم نه؟

-تا اينجاش رو يه نفس اومدم؛ولی بقيه اش رو نمی دونم چه جوری ادامه بدم!

-خودمونيم ها جديدا چقدر زود آپديت می کنم از من بعيده!

-استقلال هم برد...هورررررررررا...کل می ندازم؛ امسال قهرمانيم

-اوضاع سياسی مملکتمون هم پاک ريخته به هم؛عجب اوضاعی شده ها!

-يه چند تا لينک مونده که در اسرع وقت می ذارمشون...قول!

-به مرجان سر بزنين ببينين سرانجام اون بچه ها چی شدن!

-ارتوپدی سخته!...گيج می زنم!...بندری ام بندری!

برام دعا کنين امتحان رو گند نزنم!