بالاخره اين داستان هم به پايان رسيد....نمی دونم که اصلا ازش خوشتون اومده يا نه؟؛ولی خب يه حسی بهم گفته بود که اين داستان رو بنويسم:

می خندی؟....زندگيمو از هم پاشوندی حالا می خندی؟

-می خوای گريه کنم؟...من گريه هامو قبلا کردم...گريه هام تمام شده..ديگه اشکی برام باقی نمونده...

چيزی نگفت...روزها منتظر زنگ تلفنش بود ولی حالا که زنگ زده بود حرفی نداشت که بزنه...يعنی عذاب وجدان اينقدر روش سنگينی می کرد که نمی دونست چی بگه...

-باز که ساکت شدی...خب؛نمی خوای حال پسرت رو بپرسی؟

-پسرم؟...اصلا از کجا معلوم که پسری وجود داشته باشه؟

-خب؛می تونی باور نکنی..خيلی خب؛پس ديگه کاری باهات ندارم.خداحافظ!

شيطونه می گه همين جا داستان رو تمام کنم و خلاص!....هم اين مرده و هم شما رو بذارم تو خماری!ولی خب؛اونوقت بايد فحشهای محترمانه تون رو پذيرا باشم...مگه از جونم سير شده ام؟...پس:

-الو...نه؛نرو...خيلی خب باشه...قبول...ولی آخه من از کجا بدونم که راست می گی؟لااقل بذار باهاش صحبت کنم...

-نمی شه...خوابيده...اون هم چه خوابی!

-پس يه چيزی...آدرس بده خودم می يام اونجا...تا ببينمتون

-مطمئنی؟

-از چی؟

-مطمئنی که می خوای منو ببينی؟...مطمئنی که می خوای ما رو ببينی؟

-البته؛چرا که نه...هنوز هيچی دير نشده...می شه خيلی چيزها رو از نو ساخت...

به خدا دارم از خجالت آب می شم...هيچی نشده زنش رو فراموش کرد..البته ازش بعيد نبود...همونطور که اين زن رو فراموش کرده بود...ما مردها خيلی زود بعضی چيزها رو فراموش می کنيم ؛نه؟{من رسما از تمام مردان عالم عذر می خواهم؛به زودی در داستان ديگری جبران می کنم!}

-منظورت چيه؟...چی رو می خوای از نو بسازی؟...چيزی نمونده که بسازی..ديگه اون زنی نيستم که می شناختی...اون دختر معصوم و پاکی که عاشقت بود ديگه مرده....فکر کردی تو اين يازده سال چه جوری خرجم رو در می آوردم ها؟...از مردانی مثل تو...و اين چيزی بود که خودت باعثش شدی!

حوصله ادامه دادن اين قسمت از ديالوگ رو ندارم...خلاصه يه جوری بحث رو به پايان رسوند....

بالاخره زن آدرس خونه اش رو داد و خداحافظی کرد...

بسيار هيجان زده بود...رفت حمام يه دوشی بگيره و اعصابش آروم بشه...

لباسش رو پوشيد و آماده شد...

اضطراب داشت....يعنی پسرش چه شکلی هستش؟..اون زن چه قدر تغيير کرده و....

آدرسی که داده بود خارج از شهر بود...بالاخره رسيد...هم اشتياق داشت و هم مضطرب بود...اومد زنگ بزنه ديد دروازه بازه...تعجب کرد...وارد حياط شد...چراغهای حياط روشن بود...رسيد دم در...عجيب بود در خونه هم باز بود....وارد خونه شد...ساکت بود...چراغها هم خاموش بود...کورمال کورمال روی ديوارها دست کشيد تا بالاخره کليد برق رو پيدا کرد...چراغ رو روشن کرد...کسی نبود...صدا زد...کسی جوابش رو نداد...از راه پله رفت بالا...يه اتاق که درش نيمه باز بود توجهش رو جلب کرد...يه نور ضعيفی از اون اتاق خارج می شد..دستش رو رو قلبش گذاشت...به سرعت می زد...يه نفس عميقی کشيد....در اتاق رو باز کرد...چيزی رو که می ديد باور نمی کرد..اون زن و پسرش رو زمين افتاده بودند...بی حرکت...کاغذ بزرگی در دستهای اون زن بود که درشت نوشته شده بود:ايدز.....بلی اون زن  خودش و پسرش رو که جفتشون ايدز داشتند؛ کشته بود...هنوز بدنشون گرم بود...و مرد مونده بود به همراه دو جسد!....جسد معشوق و پسرش!

(مرداد۱۳۸۲)

-----------------------------------------------------------------------------------------

۱-باورتون می شه خودم هم تو لحظات آخر نوشتن مضطرب بودم!

۲-وقتی آخر داستان رو نوشتم؛موهای تنم سيخ شده بود.

۳-قسمت آخر رو خيلی بی حوصله نوشتم..نمی دونم چرا...می خواستم زودتر تمامش کنم وگرنه اين داستان می بايست تو هفت قسمت تمام می شد!

۴-شايد بگيد اين همه نوشتی که آخرش چی؟ولی من؛تو تک تک جملاتم هدف و منظوری داشتم..اين فقط يه داستان نبود!

۵-حرفی رو که تو پايان داستان داوود زدم ؛تکرار می کنم البته برعکس:تمام مردان عالم بد نيستند؛همونطور که همه زنها خوب نيستند.

۶-حالا حالا ها فکر نکنم ديگه داستان دنباله دار بنويسم.

۷-دو سه تا داستان کوتاه يک قسمتی نوشتم تا نگيد نمی تونم کوتاه بنويسم و بايد همش کش بدم.به زودی می ذارمشون اينجا!

۸-کفم بريد وقتی اين وبلاگ رو ديدم...نماينده مجلس کی وقت می کنه وبلاگ بنويسه؟

۹-لئو مثل اينکه هنوز باور نکرده رفته سربازی...بابا ديگه از بم آپديت کردن نوبره والله!

۱۰-بريد ببينيد مرجان وبلاگش چقدر خوشگل شده!

۱۱-قابل توجه محمد صادق عزيز!ببين آذرخش چی نوشته!

۱۲-در مورد امتحان ارتوپدی هم فقط می تونم بگم پاس می شه؛همين!