زن هراسان و سراسيمه وارد کلانتری می شه...با سر و صدا و گريه از شوهرش شکايت می کنه و تقاضای طلاق رو می ده....جای کتکهايی که خورده بود رو به افسر نشون می ده....پزشکی قانونی هم اونها رو ثبت می کنه...دادگاه تشکيل می شه...شوهرش همه چيز رو انکار می کنه و می گه حدود ۱۰ روزه که از همسرش اطلاعی نداره..ولی شاهدی نداره..اما زن شاهدی رو؛رو می کنه...مرد همسايه...اون شهادت می ده که اون شب شوهر اين زن؛همسرش رو با چوب از خونه اش انداخت بيرون....ديگه چيز زيادی لازم نبود....حکم طلاق صادر و مرد به ۶ ماه زندان محکوم شد...مرد از زنش جدا و يه راست راهی زندان شد در حاليکه مات و متحير بود چون او هرگز دست به روی زنش بلند نکرده بود...اما ۲ ماه بعد بود که از اين تحير بيرون آمد...بلی؛همسرش با همون مرد همسايه ازدواج کرده بود!