ساعت ۳ صبح بود...خوابش نمی برد...مدام فکر و خيال می اومد تو ذهنش....پا شد..شروع کرد به قدم زدن...يه سيگار روشن کرد....جديدا مصرفش بالا رفته بود.....پشت ميزش نشست...سيگار اولی رو که خاموش کرد يه نگاهی به زير سيگاری انداخت؛پر پر بود...يه لبخند زد و گفت:حيف اين تن نيست که سالم بره زير خاک....سيگار دوم رو روشن کرد....سيگار سوم...سيگار چهارم....ساعت ۶ صبح...سيگار دهم.....اتاق پر از دود  شده بود...همچنان فکر می کرد.....ناگهان دردی در قفسه سينه اش احساس کرد....بلی؛سيگار کارش رو به نحو احسن انجام داده بود....وقتی داشت روی ميز پهن می شد؛تو لحظه آخر به اين فکر می کرد:آيا ارزشش رو داشت؟