حصار

آزاد بود...
هر جا که دلش می‌خواست،می‌رفت و هر کاری که دلش می‌خواست،انجام می‌داد...در طبیعت زندگی می‌کرد ولی خوشحال و راضی نبود؛دلش می‌خواست سرپناهی داشته باشد تا بتواند از باد و باران و گرمای روز و سرمای شب در امان باشد...
تصمیمش را گرفت...مصالح لازم را جمع کرد و شروع به ساختن یک سرپناه نمود...چهار دیوار ساخت و در نهایت سقفی بر روی آنها برپا کرد...با لذت به ساخته خودش نگریست؛ناگهان از شدت ناراحتی بر زمین افتاد...تمام محیط پیرامونش دیوار و سقف بود و هیچ در و روزنی نساخته بود؛خودش را محصور کرده بود...
دیگر آزاد نبود...


 

/ 17 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازی ی

دقیقا مثل ماها که 1 دفعخای دلمون می خواد تنها نباشیم و یه پناه داشته باشیم و یه قلب که بخشی از تپیدنش مال ما باشه ولی چند وقت که می گذره می بینیم : توی یه قفسی که خودمون ساختیم گیر افتادیم

عادل

درود حامد جون من به این داستان از دو زاویه متفاوت نگاه می کنم. اگه از دید یه عمرانی نگاه کنم برام پر از ابهام و x و y هستش که نمیتونم پذیرا باشم. اما اگه از دید یه بلاگر نگاه کنم میتونم همه ابهامات رو تا سقف آسمون نادیده بگیرم و فقط از نتیجه فلسفی داستان مغزم رو ماساژ بدم و یه کمی خودم رو از بند و پیله محاسبات و معقولات خلاص کنم. در ضمن پروفابل نو مبارک.[چشمک]

تنها

مثل یک بازیکن سرپائین تو فوتبال:)) درسته که فوتبالیستا نمی تونن از دید دوربین بالا به زمین نگاه کنند که اگر می تونستن خیلی بهتر بازی می کردند(و البته لذت فوتبال کم می شد)اما حداقل می تونن سربالا بازی کنند...

رویای نیمه تمام

سلام حامد جان ممنون اومدی... روزگارت بر مراد...

yeki

اصل خودش رو از یاد برده بود...

مریم

سلام دکتر[لبخند][گل]

s.r

داستان زندگی است...وقتی از توقعاتت,تخیلاتت و پیش داوریهایت حصارهایی میسازی واز آزادی ذهن خبری نیست که نیست... اگر حصاری هست دست ساخته ذهن ماست بر ذهن ما...

صونا

چند روزی که نمی تونستم نوشته هاتون رو بخونم واقعا دلم تنگ شده بود. نوشته جالبی بود به نظر من این دیوار میتونه استعاره از عشق و یا زندگی توی اجتماع باشه که هر دو شونم معمولا غیر قابل اجتناب هستن و الزامات خودشونو دارن . با این حال به نظر من همیشه توی بدترین شرایطم راهی برای مقابله و یا گریز وجود داره.

این روزا زریدنت های سال 1 را که تازه اومدن بیمارستان می بینم یاد تو میفتم و فکر مبکنم چقدر بزرگ شدی هیچ وقت مثل الان سرت شلوغ نبود همیشه بیکار تو اینترنت میچرخیدی:) زیر بار زوری که به رزیدنت های سال 1 میگن نرو

فاطمه

کاری که همه ما کردیم!!! لعنت.