یادگاری شیرین

عکاس پیر،برای آخرین بار کرکه مغازه‌اش را پایین کشید و به خانه‌اش رفت...دیگر تصمیم گرفته بود کار نکند و بازنشسته شود؛قرار بود فردا مغازه را بفروشد...وقتی وارد خانه شد،آخرین عکسی را که گرفته بود کنار عکسهای دیگری که در طی این سالها گرفته بود،گذاشت...عادت داشت که هر عکسی که از هر کسی می‌گیرد،یک نسخه نیز برای خودش چاپ کند و نگه دارد...
پیرمرد،تنها زندگی می‌کرد... دراز کشید و به عکسها نگریست...با خود گفت:این آدمها،نگاهشان را برای من برجای گذاشتند و رفتند؛آنها در حقیقت نگاهشان را برایم به یادگاری گذاشتند...با وجود این یادگاریها،هرگز تنها نخواهم بود...با لبخند به خواب رفت...
چند روز بعد که او را پیدا کردند،هنوز لبخند شیرینی بر لبانش بود...

 

/ 11 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
s.r

همیشه برای مردها بازنشستگی سختتره... کاش کسی بود که از آخرین لبخند شیرینش عکس میگرفت... خیلی فوق العاده بود پدر!ممنون

yeki

یادگاری هایی که تنها دلخوشی پیرمرد بودند... تنها نموند...

مونا

یه سز به این وبلاگ بزنید http://azadkooh.blogspot.com/ وبلاگ یه انسان آزاد که خیلی جالب مینوشت و میدید و ثبت میکرد

?

moteasefane hamon aval ke neveshtin tasmim dasht bara hamishe maghazasho bebande kamel akharesh malom bod !yechize ghabele pish bini ba jomle bandie kamelan nagira

uعروسک کد3315igt

سلام بر حامد عزیز. چقدر خوشحال میشم که میبینم هنوز هستی با وجود همه..

جلال

سلام دکتر جان، خودمونیم خوب مطالب نمکی رو شکار می کنی بعدش باعث ادخال سرور ذهن مخاطبین میشی..............

حسن

عشق جاریست . تا چگونه بدان بنگریم .

آنی

چقدر قشنگ بود...

استارته

چن روز بعد پیداش کردن پس باز هم تنها بوده..........