بادکنک

فکر می‌کرد و قدم می‌زد...مردی را دید که بادکنک می‌فروخت...یاد کودکی‌اش افتاد که یکی از آرزوهایش داشتن بادکنکهای بسیار بزرگ بود...یکی از آنها را خرید...مثل یک کودک،ذوق‌زده شده بود...در همان نزدیکی،پارکی بود...روی نیمکتی نشست و شروع به باد کردن بادکنک نمود...
دوران کودکی در جلوی چشمانش رژه می‌رفت و همزمان با بادکردن بادکنک،آرزوهای دیگرش نیز به یادش می‌آمد...بادکردن بادکنک ادامه داشت و او دیگر به آرزوهای دوران جوانی و میانسالی و اخیرش رسیده بود...
دیگر بادکردن بادکنک را از خودآگاه دور کرده بود و به طور ناخودآگاه آن را انجام می‌داد؛بجایش غرق آرزوهایش شده بود...ناگهان،به پارک و روی نیمکتش برگشت...بادکنک با صدای بلندی ترکیده بود... 

/ 8 نظر / 24 بازدید
s.r

گاه آرزو میکنیم...عمیق تر از پست ترین نقطه دنیا...گاه آرزو میکنیم به بلندی اوج آزادترین بادبادک...هر دو بزرگند هر دو دست نیافتنی ولی این کجا و آن کجا... ولی گاه آرزوهایمان بادکنکی توخالی میشود ...باد میکنیم بزرگش میکنیم و وقتی به خود می آییم که دیگر دست یافتنی نیست...ترکیده! امیدوارم آرزوها جعبه ای باشد که پر امید تزیینش میکنی کنارت هست و از دیدنش غرق در شادی میشوی...

فريبا

سلام ارزو سلاميت دارم برات . به من حتما سر بزن در صورت تمايل بهم بگو تا تبـادل لـينک بکنيم . ممنون

تنها

خیلی قشنگ و با معنا بود باید آموخت که زندگی موضوعی است جاری و به تبع همین خصلت باید در لحظه زندگی کرد

عادل

کوتاه و پر معنا و البته با انتهایی قابل پیش بینی[گل]

yeki

مهم کاریه که بعد تریکیدن بادکنکه میکنه...

نازی ی

همیشه همینه رویاهامون بزرگ که مس شن ، پرورششون که می دیم ، می ترکن !!

ققنوس

آدمها هم روزی میترکن! توی یک لحظه! بی صدا و آروم!

هالو هفت شنبه

سلام دفتر خاطرات گاو مش حسن منتشر شد . بدو بیا و بخون . شاد باشی