حرف 1001

چه دردناک است که چون پروانه‌ای در مشت،فقط به درد کلکسیون دیگران بخوریم...

 

/ 13 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بانوی شیشه ای

خوشحالم که دوباره مینویسی اینجا... پروانه در مشت حکایت این روزهای خیلی هاست...

پزشکی 90

و چه زیباست که همان پروانه به کلکسیون دیگری زیبایی میبخشد....

باران

اینکه وسط اون کشیکهای سنگین بازم ذهنت برای خلق چنین جملاتی یاری می کنه خیلی خوبه :)

غریب آشنا

و چه دردناک است که چون پروانه ای بی بال اسیر قفس شیشه ای باشی و در حسرت آزادی بسوزی و در انتطار پرواز بمیری ... سخت است پروانه باشیو پرواز را نیاموزی...

vera

و این رنج است.زندگی یعنی این....

آزاده

چه عجب بابایی رسیدن بخیر،دلمون تنگ شده بود[گل][ماچ]

آزاده

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت... بیچاره از این عشق سوختن آموخت... فرق من و پروانه در این است... پروانه پرش سوخت ولی من جگرم سوخت...

s.r

پروانه ای که از او آزادی اش پرید درمشتی گره، به یغمای زندگی رسید زیبنده نیست،به هیچ وجه،حتی برای یک مجموعه ای بزرگ،که به آن ارج مینهید! (باتلنگری از نم نم ،از سروده های خودم:-) )

talkative TUL

اوه ، این جمله رو فقط کسی می گه که از همون بچگی افکاربلند داشتنو بهش فهموندن. بهش یاددادن که چطورپویا و فاعل و موثرباشه .خوش به حال دست پرورده ی چنین محیطی ! وگرنه خیلی ها به درد کلکسیون هم نمی خورن وبابت این مساله ،نه دردی دارن نه اندیشه ای دوهفته ست دارم رواین جمله فکرمی کنم.براش صدتامثال موافق ومخالف آوردم ولی کامنتی نذاشتم تا امروز که تونستم باخودم کناربیام